مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی


ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی

جدایی ماند چون خمیازه در آغوش مژگان‌ها

 

بیدل دهلوی



خود را به در صومعه گم کرده ام امروز


خود را به درِ صومعه گم کرده‌ام امروز

امید که در گوشه‌ی میخانه‌ی بیابم

 

طالب آملی



نتوانم از خجالت که بر تو آورم جان


نتوانم از خجالت که بر تو آورم جان

که شنیدم التفاتی نکنی به مختصرها

 

اوحدی



هر یک از دایره جمع به راهی رفتند


هر یک از دایره‌ی جمع به راهی رفتند

ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

 

سعدی



چنین که مینگرم خون عالمی است هدر


چنین که می‌نگرم خون عالمی است هدر

رواج جور تو بازار خون بها شکند

 

حزین لاهیجی



حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند


حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

 

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

 

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

حافظ



چنین که دیدن وضع زمانه جانکاه است


چنین که دیدن وضع زمانه جانکاه است

به دیده هر چه غبار است، توتیای من است

 

کلیم کاشانی



اگرچه ناله نیارامد آرمیده بگیر


اگرچه ناله نیارامد آرمیده بگیر

بگیر گوش خودت را و ناشنیده بگیر

 

به باد اگر که سری می‌رود نرفته شمار

ز باغ اگر که گلی چیده شد نچیده بگیر

 

به چهره‌های هراسیده داغ سیلی را

بر آسمان سحر سرخی سپیده بگیر

 

به لب رسیدن و از لب پریدن جان را

پریدن لبه از ظرف لب‌پریده بگیر

 

نفوس بد مزن و عاقبت به لانه‌ی خود

کلاغ دربه‌در قصه را رسیده بگیر

 

چه فرق می‌کند آه است یا که خمیازه

نفس‌نفس‌زده‌ای را نفس‌کشیده بگیر

 

اگر که قطره‌ی اشکی به دیده‌ام دیدی

گمان گریه مبر دیده را ندیده بگیر

 

وحید عیدگاه طرقبه‌ای



بیماری من چون سبب پرسش او شد


بیماری من چون سبب پرسش او شد

می‌میرم از این غم که چرا بهترم امروز

 

امنی تبریزی



اکنون که تنها دیدمت لطف ار نه آزاری بکن


اکنون که تنها دیدمت لطف ار نه آزاری بکن

سنگی بزن، تلخی بگو، تیغی بکش، کاری بکن !

 

اهلی شیرازی



گرم به جور و جفا میکشی نمیرنجم


گرم به جور و جفا می‌کشی نمی‌رنجم

که مست حسنی و این‌ها به اختیار تو نیست

 

لسانی



از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا


از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا

بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا

 

شرف جهان قزوینی



میروم خود به خبرگیری بزمش امشب


می‌روم خود به خبرگیری بزمش امشب

تاب دیر آمدن قاصد و پیغامم نیست

 

قاسمی کازرونی



بهر تو مانده بر سر زانو هزار سر


بهر تو مانده بر سر زانو هزار سر

تو سرنهاده بر سر زانوی کیستی ؟

 

میلی مشهدی



ز بیم آن که ناگه با رقیبی در سخن باشد


ز بیم آن که ناگه با رقیبی در سخن باشد

چو می‌آیم ز کویش بر قفای خود نمی‌بینم

 

رضایی کاشی