مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

آرزوی بوسه از ساقی نه حد چون منیست


آرزوی بوسه از ساقی نه حد چون منی‌ست

مستم و با ترس می‌بوسم لب پیمانه را

 

کلیم همدانی



چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه


چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نیست

 

شهریار



من اختیار نکردم پس از تو یار دگر


من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

 

شهریار



هزار قصه ناگفته در گلو دارم


هزار قصه‌ی ناگفته در گلو دارم

درون خویش جهانی هزارتو دارم

 

اگر شراب بیاری بیار خواهم خورد

وگر نماز بخوانیم من وضو دارم

 

نصیحتم بکند عاقل و نمی داند

که عقل را من دیوانه قبل از او دارم

 

ولی برای همه عاقلان بعد از او

دلی گداخته چونان خود آرزو دارم

 

منم هرآنچه تو خواهی، فرشته یا شیطان

منم که در دل خود این دو روبرو دارم

 

اگر من از تو بپرسم که دوستم داری؟

اگرچه دوست نداری ولی بگو دارم

 

وحید جلالی



بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار


بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

حافظ



پیش آ که بخوانی رقم سینه ریشم


پیش آ که بخوانی رقم سینه‌ی ریشم

من نامه‌ی افتاده به خاک از کف خویشم

 

بیدل دهلوی



خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست


خسرو آن است که در صحبت او شیرینیست

در بهشت است که همخوابه‌ی حورالعینیست

 

دولت آنست که امکان فراغت باشد

تکیه بر بالش بی دوست نه بس تمکینیست

 

همه عالم صنم چین به حکایت گویند

صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست

 

روی اگر باز کند حلقه‌ی سیمین در گوش

همه گویند که این ماهی و آن پروینیست

 

گر منش دوست ندارم همه کس دارد دوست

تا چه ویسیست که در هر طرفش رامینیست

 

سر مویی نظر آخر به کرم با ما کن

ای که در هر بن موییت دل مسکینیست

 

جز به دیدار توام دیده نمی‌باشد باز

گویی از مهر تو با هر که جهانم کینیست

 

هر که ماه ختن و سرو روانت گوید

او هنوز از قد و بالای تو صورت بینیست

 

بنده خویشتنم خوان که به شاهی برسم

مگسی را که تو پرواز دهی شاهینیست

 

نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی

وین نه عیبست که در ملت ما تحسینیست

 

کافر و کفر و مسلمان و نماز و من و عشق

هر کسی را که تو بینی به سر خود دینیست

 

سعدی



‏آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان


‏آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان

که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من

 

محتشم کاشانی



به خود میلرزم از جرم و امید رحمتش دارم


به خود می‌لرزم از جرم و امید رحمتش دارم

به دست رعشه‌دار آورده‌ام جام لبالب را

 

عالی شیرازی



ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز


ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

 

سعدی



ای کشتگان پیش از من آیین بی قراری چیست


ای کشتگان پیش‌از من! آیین بی‌قراری چیست؟

چون بگذرد عذاب از حد، حدّ فغان و زاری چیست؟

 

لب‌تشنگان بی‌تابیم، ساقی بخیل و می مفقود

چون رخصت صبوحی نیست پس چارۀ خماری چیست؟

 

ابری گران و گریانم امّا نَمی نمی‌بارم

بر سنگلاخ لم‌یزرع تأثیر آبیاری چیست؟

 

هر روز سنگ غلتانی از کوه می‌برم بالا

می‌افتد و نمی‌فهمم مقصود بردباری چیست

 

دیوانه‌ام که در صحرا از لاله‌ها نمی‌پرسم

انگیزۀ شکوفیدن در باد نوبهاری چیست

 

ای ضربه‌های بی‌قوّت! از جان من چه می‌خواهید؟

از پای اگر نیندازد پس کار زخم کاری چیست؟

 

ای کهنه‌نوشِ شورانگیز! مدهوشِ بادۀ پرهیز!

نومی‌خوران نمی‌دانند آداب می‌گساری چیست!

 

سمانه کهربائیان



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

حافظ



مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

حافظ



از چشم خود بپرس که ما را که میکشد


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

حافظ



ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی


ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی

جدایی ماند چون خمیازه در آغوش مژگان‌ها

 

بیدل دهلوی