لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

پیش آ که بخوانی رقم سینه ریشم


پیش آ که بخوانی رقم سینه‌ی ریشم

من نامه‌ی افتاده به خاک از کف خویشم

 

بیدل دهلوی



‏آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان


‏آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهان

که غمش نیز به تنگ آمده است از دل من

 

محتشم کاشانی



به خود میلرزم از جرم و امید رحمتش دارم


به خود می‌لرزم از جرم و امید رحمتش دارم

به دست رعشه‌دار آورده‌ام جام لبالب را

 

عالی شیرازی



ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز


ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

 

سعدی



مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

حافظ



از چشم خود بپرس که ما را که میکشد


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

حافظ



ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی


ز چشمم‌ چون نگه ‌بگذشتی و از زخم‌ محرومی

جدایی ماند چون خمیازه در آغوش مژگان‌ها

 

بیدل دهلوی



خود را به در صومعه گم کرده ام امروز


خود را به درِ صومعه گم کرده‌ام امروز

امید که در گوشه‌ی میخانه‌ی بیابم

 

طالب آملی



نتوانم از خجالت که بر تو آورم جان


نتوانم از خجالت که بر تو آورم جان

که شنیدم التفاتی نکنی به مختصرها

 

اوحدی



هر یک از دایره جمع به راهی رفتند


هر یک از دایره‌ی جمع به راهی رفتند

ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم

 

سعدی



چنین که مینگرم خون عالمی است هدر


چنین که می‌نگرم خون عالمی است هدر

رواج جور تو بازار خون بها شکند

 

حزین لاهیجی



چنین که دیدن وضع زمانه جانکاه است


چنین که دیدن وضع زمانه جانکاه است

به دیده هر چه غبار است، توتیای من است

 

کلیم کاشانی



بیماری من چون سبب پرسش او شد


بیماری من چون سبب پرسش او شد

می‌میرم از این غم که چرا بهترم امروز

 

امنی تبریزی



اکنون که تنها دیدمت لطف ار نه آزاری بکن


اکنون که تنها دیدمت لطف ار نه آزاری بکن

سنگی بزن، تلخی بگو، تیغی بکش، کاری بکن !

 

اهلی شیرازی



گرم به جور و جفا میکشی نمیرنجم


گرم به جور و جفا می‌کشی نمی‌رنجم

که مست حسنی و این‌ها به اختیار تو نیست

 

لسانی