لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

تا سیب گونه ات بنوازد نگاه را


تا سیب گونه‌ات بنوازد نگاه را

آدم چگونه سر نسپارد گناه را ؟

 

حالم شبیه شانه‌ی بیچاره‌ایست که

در لابلای موی تو گم کرده راه را

 

هر چند گفته‌اند که بوسیدنت خطاست

توجیه می‌کند لب تو اشتباه را

 

چشم تو بس که جاذبه دارد ، عجیب نیست

عمری خدا به دور تو گردانده ماه را

 

حالم بد است ، مثل گدایی که سالهاست

چشمش گرفته دختر یک پادشاه را

 

من در نماز غرق که باشم به غیر تو ؟!

اسمت می‌آید اشهد ان لا اله را

 

حسین زحمتکش



کسی با موج موهایت کنار آمد به غیر از من ؟


کسی با موج موهایت کنار آمد به غیر از من ؟

کسی با هستی‌اش پای قمار آمد به غیر از من ؟

 

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو ؟

کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من ؟

 

تمام شهر در جشن تماشای تو حاضر شد

تمام شهر آن شب در شمار آمد به غیر از من !

 

برایت ـ دست مال کاغذی ـ بودم ! ولی آیا

کسی در لحظه‌ی بغض‌ات به کار آمد به غیر از من ؟

 

مرا از جمع خاطرخواه‌ها منها کن ای حوا

تو را کافیست آدم هرچه بار آمد به غیر از من !

 

حسین زحمتکش



میگویم اما درد دل سر بسته تر بهتر


می‌گویم اما درد دل سربسته‌تر بهتر

بغض گلوی مردها نشکسته‌تر بهتر

 

وقتی که چای چشم ِ پر رنگِ تو دم باشد

مردی که پیشت می‌نشیند خسته‌تر بهتر

 

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را

ابروی تو هر قدر ناپیوسته‌تر بهتر

 

سخت است فتح کشوری که متحد باشد

موهای تو آشفته و صد دسته‌تر بهتر

 

از دور می‌آیی و شعرم بند می‌آید

موی تو وا باشد، دهانم بسته تر … بهتر

 

حسین زحمتکش



گرگم و در به در خصلت حیوانی خویش


گرگم و در به در خصلت حیوانی خویش

ضرر اندوختم از این همه چوپانی خویش

 

تا نفهمند خلایق که چه در سر دارم

سالیانی زده‌ام مهر به پیشانی خویش

 

منم آن ارگ ، که از خواب غرورآمیزش

چشم وا کرده سحرگاه به ویرانی خویش

 

رد شدی از بغل مسجد و حالا باید

یا بچسبیم به تو یا به مسلمانی خویش

 

گاه دین باعث دل‌سنگی ما آدم‌هاست

حاجیان رحم ندارند به قربانی خویش

 

توبه گیریم که بازست درش ، سودش چیست ؟!

من که اقرار ندارم به پشیمانی خویش !

 

مهر را پس بده ای شیخ که من بگذارم

سر بی‌حوصله بر نقطه‌ی پایانی خویش

 

حسین زحمتکش



تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم


تا تو بودی در شبم ، من ماه تابان داشتم

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

 

حال اگر چه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیست

یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم

 

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتم

 

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم

 

ساده از «من بی تو می‌میرم» گذشتی خوب من !

من به این یک جمله‌ی خود سخت ایمان داشتم

 

لحظه‌ی تشییع من از دور بویت می‌رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم

 

کاظم بهمنی



نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرم


نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم

سایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌میرم

 

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست

هر یکی را که برایت بکنم می‌میرم

 

برق چشمان تو از دور مرا می‌گیرد

من اگر دست به زلفت بزنم می‌میرم

 

بازی ماهی و گربه است نظر بازی ما

مثل یک تنگ شبی می‌شکنم می‌میرم

 

روح  برخاسته از من ته این کوچه بایست

بیش از این دور شوی از بدنم می‌میرم

 

کاظم بهمنی



کسی که در حضور تو غزل ارائه میکند


کسی که در حضور تو غزل ارائه می‌کند

حرف نمی‌زند تو را ، عمل ارائه می‌کند

 

فقط برای کام خود لب تو را نمی‌گزم

کسی که شهد می‌خورد ، عسل ارائه می‌کند

 

نشسته بین دفترم نگاه لرزه‌افکنت

و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می‌کند

 

به کشته‌مرده‌های تو قسم که چشم محشرت

به خاطر معاد تو اجل ارائه می‌کند

 

«رفاه» دست‌های تو شنیده‌ام به تازگی

برای جذب مشتری «بغل» ارائه می‌کند

 

بگو به کعبه از سحر درون صف بایستد

ظهر ، قریش ِ طبع من هُبل ارائه می‌کند

 

ظهر ، کلاس دینی و من و تو و معلمی

که هِی برای بودنت علل ارائه می‌کند

 

و غیبتی که می‌زند برای آن کسی است که

نشسته در حضور تو غزل ارائه می‌کند

 

کاظم بهمنی



مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانیت


مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت

سلام و حال‌پرسی و شروع خوش‌زبانیت

 

فقط نه کوچه‌باغ ما ، فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد می‌کنی که نشکنی دل مرا

چه وعده‌ها که می‌دهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا ، صدا بزن شبی مرا

و جای تازه باز کن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای

سپس سر مرا ببَر به جای مژدگانیت

 

کاظم بهمنی



به رفتن تو سفر نه فرار میگویند


به رفتن تو سفر نه، فرار می‌گویند

به این طریقه‌ی بازی قمار می‌گویند

 

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنوز هم مثل گذشته نگار می‌گویند

 

اگر چه در پی آهو دویده‌ام چون شیر

به من اهالی جنگل شکار می‌گویند

 

مرا مقایسه با تو، بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن خار می‌گویند ؟!

 

تو رفته‌ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار می‌گویند

 

کاظم بهمنی



من به بعضی چهره ها چون زود عادت میکنم


من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

پیششان سر برنمی‌آرم، رعایت می‌کنم

 

همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

مایه‌ی رنج تو باشم، رفع زحمت می‌کنم

 

این دهان باز و چشم بی‌تحرک را ببخش

آنقدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

 

کم اگر با دوستانم می‌نشینم، جرم توست

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

 

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

 

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

 

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

 

توی دنیا هم نشد، برزخ که پیدا کردمت

می‌نشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

 

کاظم بهمنی



بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است


بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است

گاه در چشم خلایق روسیاهی لازم است

 

زندگی شطرنج با خویش است، تا کی فکر برد ؟

در میان صفحه گاهی اشتباهی لازم است

 

رشته‌ی بین من و او با گره کوتاه شد

معصیت آنقدرها بد نیست، گاهی لازم است

 

هر که از دل‌پاکی‌ام دم زد مرا تنها گذاشت

آمدم حفظش کنم دیدم گناهی لازم است

 

بعد از این در راه عشقم هر گناهی می‌کنم

در پشیمان کردنم لطف الهی لازم است

 

ما صراط مستقیم بی‌تقاطع ساختیم

گفته «لا اکراه فی الدین» پس دو راهی لازم است

 

کاظم بهمنی