لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

اولم رام نمودی به دل آرامی ها


اولم رام نمودی به دل آرامی‌ها

آخرم سوختی از حسرت ناکامی‌ها

 

تو و نوشیدن پیمانه و خشنودی دل

من و خاک در میخانه و بدنامی‌ها

 

چشم سر مست تو تا ساقی هشیاران است

کی توان دست کشید از قدح آشامی‌ها

 

قدمی رنجه کن از سرو سمن ساق به باغ

تا صنوبر نزند لاف خوش اندامی‌ها

 

می‌خورد مرغ دل از دوری خال و خط تو

غم بی دانگی و حسرت بی دامی‌ها

 

عاقبت چشم من افتاد بدان طلعت نیک

چشم بد دور از این نیک سرانجامی‌ها

 

سر و پا آشتم از عشق، فروغی لیکن

پختگی‌ها نتوان کرد بدین خامی‌ها

 

فروغی بسطامی



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را


کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

 

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

 

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

 

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله‌گاه مومن و ترسا کنم تو را

 

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

 

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را

 

زیبا شود به کارگه عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

 

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

با خیل غمزه‌گر به وثاقم گذر کنی

میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

 

جم دستگاه ناصرالدین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

 

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

فروغی بسطامی



کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی


کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

 

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

 

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه دوزخی چه بهشتی، چه طاعتی چه گناهی

 

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

 

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

 

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

 

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی

 

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

 

رواست گر همه عمرش به انتظار سر آید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

 

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانه‌ی اشکی گهی به شعله‌ی آهی

 

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی

چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

 

فروغی بسطامی