لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

خموشی را زبان دادم ادب را بی حیا کردم


خموشی را زبان دادم، ادب را بی حیا کردم

به جانان هر چه بادا باد، عرض مدعا کردم

 

لبش کز نازکی بار تبسم بر نمی‌دارد

به خون غلتم که امروزش به دشنام آشنا کردم

 

نوید کشتنم دادی و مردم ز انتظار آخر

تو کردی وعده‌ی نامهربانی، من وفا کردم

 

خدنگ جذبه‌ی توفیق امشب در کمانم بود

غزالش در نظر بسیار خوب آمد، خطا کردم

 

چه عشرت در جنان کردم من بی خانمان، ناظم

دمی آبی اگر خوردم، چو دریا گریه‌ها کردم

 

ناظم هروی



ما رخت خود به گوشه ی عزلت کشیده ایم


ما رخت خود به گوشه‌ی عزلت کشیده‌ایم

دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم

 

مشکل به تازیانه‌ی محشر روان شود

پایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم

 

گردیده است سیلی صرصر به شمع ما

دامان هر که را به شفاعت کشیده‌ایم

 

صبح وطن به شیر مگر آورد برون

زهری که ما ز تلخی غربت کشیده‌ایم

 

گردیده است آب، دل ما ز تشنگی

تا قطره‌ای ز ابر مروت کشیده‌ایم

 

آسان نگشته است به آهنگ، ساز ما

یک عمر گوشمال نصیحت کشیده‌ایم

 

بوده است گوشه‌ی دل خود در جهان خاک

جایی که ما نفس به فراغت کشیده‌ایم

 

صائب چو سرو و بید ز بی حاصلی مدام

در باغ روزگار خجالت کشیده‌ایم

 

صائب تبریزی



غمش در نهانخانه ی دل نشیند


غمش در نهان‌خانه‌ی دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

 

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

 

خلد گر به پا خاری آسان برآرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند ؟

 

پی ناقه‌اش رفتم آهسته، ترسم

غباری به دامان محمل نشیند

 

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند

 

عجب نیست خندد اگر گل به سروی

که در این چمن پای در گل نشیند

 

بنازم به بزم محبت که آن جا

گدایی به شاهی مقابل نشیند

 

طبیب از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل نشیند ؟

 

طبیب اصفهانی



این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت


این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت ؟

هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

 

باده هر جا که بود چشمه‌ی کوثر نقد است

هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

 

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی

که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

 

از درون سیه توست جهان چون دوزخ

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

دارد از خلد تو را بی بصری‌ها محجوب

ور نه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

 

هست در پرده‌ی آتش رخ گلزار خلیل

در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

 

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت

نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

 

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش

که در این آینه بی پرده هویداست بهشت

 

صائب تبریزی



نه همین می رمد آن نوگل خندان از من


نه همین می‌رمد آن نوگل خندان از من

می‌کشد خار در این بادیه دامان از من

 

با من آمیزش او الفت موج است و کنار

روز و شب با من و پیوسته گریزان از من

 

قمری ریخته بالم به پناه که روم ؟

تا به کی سرکشی ای سرو خرامان از من ؟

 

به تکلم، به خموشی، به تبسم، به نگاه

می‌توان برد به هر شیوه دل آسان از من

 

نیست پرهیز من از زهد، که خاکم بر سر !

ترسم آلوده شود دامن عصیان از من

 

گر چه مورم ولی آن حوصله را هم دارم

که ببخشم بود ار ملک سلیمان از من

 

اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم

گرد غم را نتوان شست به طوفان از من

 

کلیم کاشانی



دایم ستیزه با دل افگار میکنی


دایم ستیزه با دل افگار می‌کنی

با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

 

ای وای اگر به گریه‌ی خونین برون دهم

خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

 

شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن

دل می بری ز مردم و انکار می‌کنی ؟

 

یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند

هر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی

 

چشم بدت مباد، که با چشم نیم‌خواب

بر خلق ناز دولت بیدار می‌کنی

 

یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان

رحمی به حال تشنه دیدار می‌کنی

 

رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست

صائب عبث چه درد خود اظهار می‌کنی؟

 

صائب تبریزی



از جنون این عالم بیگانه را گم کرده ام


از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام

آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام

 

نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر

دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام

 

چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین

تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

 

از من بی عاقبت، آغاز هستی را مپرس

کز گران‌خوابی سر افسانه را گم کرده‌ام

 

طفل می گرید چو راه خانه را گم می‌کند

چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده‌ام ؟

 

به که در دنبال دل باشم به هر جا می‌رود

من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام

 

صائب تبریزی



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را


کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

 

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

 

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

 

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

 

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین

تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

 

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله‌گاه مومن و ترسا کنم تو را

 

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

 

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را

 

زیبا شود به کارگه عشق، کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

 

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

با خیل غمزه‌گر به وثاقم گذر کنی

میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

 

جم دستگاه ناصرالدین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

 

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

فروغی بسطامی



رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای


رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته‌ای ؟

دل جای توست گر چه دل از ما گرفته‌ای

 

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران

دانی کز آب دیده‌ی من پا گرفته‌ای ؟

 

ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی

این دل که از منش به تمنا گرفته‌ای

 

ای روشنی دیده، ببین اشک روشنم

تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته‌ای

 

بگذار تا ببینمش اکنون که می‌رود

ای اشک از چه راه تماشا گرفته‌ای ؟

 

خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند

اکنون که روی سینه‌ی او جا گرفته‌ای

 

گفتی صبور باش به هجرانم اطهری

آخر تو صبر زین دل شیدا گرفته‌ای

 

اطهری کرمانی



ز حال تشنه لبان خنجر تو را چه خبر ؟


ز حال تشنه لبان خنجر تو را چه خبر ؟

فرات را ز شهیدان کربلا چه خبر ؟

 

تمام عمر به بیگانگان برآمده‌ای

دل تو را ز سخن‌های آشنا چه خبر ؟

 

مرا چگونه شناسد سپهر خود نشناس ؟

خبر نیافته از خویش را ز ما چه خبر ؟

 

ز پشت آینه روی مراد نتوان دید

تو را که روی به خلق است از خدا چه خبر ؟

 

یکی است نسبت خار و حریر در ره من

مرا که از سر خود فارغم ز پا چه خبر ؟

 

تو را که نیست خبر از هوای عالم آب

ز لطف آب و ز کیفیت هوا چه خبر ؟

 

توان به درد رسیدن ز راه آگاهی

مرا که محو بلا گشتم از بلا چه خبر ؟

 

ز حال صائب مسکین که خاک ره شده است

تو را که نیست نگاهی به زیر پا چه خبر ؟

 

صائب تبریزی



از ضعف به هر جا که نشستیم وطن شد


از ضعف به هر جا که نشستیم، وطن شد

وز گریه به هر سو که گذشتیم، چمن شد

 

جان دگرم بخش، که آن جان که تو دادی

چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد

 

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد، کفن شد

 

هر سنگ که بر سینه زدم، نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

 

عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خوشنود

گر شد ستمی بر سر کوی تو، به من شد

 

از حسرت لعل تو ز خون مژه طالب

چندان یمنی ریخت که گجرات، یمن شد

 

طالب آملی



کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی


کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

 

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

 

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه دوزخی چه بهشتی، چه طاعتی چه گناهی

 

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

 

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

 

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

 

به غیر سینه‌ی صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی

 

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

 

رواست گر همه عمرش به انتظار سر آید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

 

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانه‌ی اشکی گهی به شعله‌ی آهی

 

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی

چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

 

فروغی بسطامی



تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن ها


تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌ها

من و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها

 

تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش

من و شب‌ها و درد انتظار و دل تپیدن‌ها

 

نصیحت‌های نیک اندیشی‌ات گفتیم و نشنیدی

چه‌ها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها

 

پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر

خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها

 

کنون در من اگر بیند، به خواری و غضب بیند

کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها ؟

 

تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشب

نبودش سوی من هاتف گر آن دزیده دیدن‌ها

 

هاتف اصفهانی



بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست


بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

 

روا بود که چنین بی حساب دل ببری ؟

مکن که مظلمه‌ی خلق را جزایی هست

 

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

 

به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

 

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

 

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست

 

به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

 

به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

و گر به کام رسد، همچنان رجایی هست

 

به جان دوست، که در اعتقاد سعدی نیست

که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست

 

سعدی



دل بی تو هوای می و میخانه ندارد


دل بی تو هوای می و میخانه ندارد

بی گردش چشمت سر پیمانه ندارد

 

خمیازه کشیدیم بجای قدح می

ویران شود آن شهر که میخانه ندارد

 

آئینه چه داند که در او عکس رخ کیست ؟

عاشق خبر از جلوه‌ی جانانه ندارد

 

بی‌ساخته حسنی است جمالش که چو خورشید

هر صبح به کف آینه و شانه ندارد

 

فانوس دلی نیست که در پرده‌ی پندار

شمعی ز تجلی تو در خانه ندارد

 

عشق تو چه داند که دل ما به چه حال است ؟

آتش خبر از سوزش پروانه ندارد

 

غم را چه غم است اینکه خراب است دل ما ؟

سیلاب بهاری غم ویرانه ندارد

 

از صحبت عاقل نگشاید دل عاشق

بیزارم از آن شهر که دیوانه ندارد

 

دولت چو دهد دست، دنی را چه خوش آید ؟

خوابیدن پا حاجت افسانه ندارد

 

تکلیف وطن چیست نجیب این همه دل را

خواهش چو به کاشان و به کاشانه ندارد

 

نجیب کاشانی