لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار


بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

 

حافظ



راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست


راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

 

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

 

از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

او را به چشم پاک توان دید چون هلال

هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست

 

فرصت شمر طریقه رندی که این نشان

چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

 

نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو

حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

 

حافظ



مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

حافظ



از چشم خود بپرس که ما را که میکشد


از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد

جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست

 

حافظ



حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند


حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

 

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب

فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

 

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست

بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

 

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

 

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

 

ای گدایان خرابات خدا یار شماست

چشم انعام مدارید ز انعامی چند

 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش

که مگو حال دل سوخته با خامی چند

 

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت

کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

حافظ



چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم


چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

که دل به دست کمان‌ابرویی است کافرکیش

 

حافظ



می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب


می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

حافظ



فلک به مردم نادان دهد زمام امور


فلک به مردم نادان دهد زمام امور

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

 

حافظ



گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر


گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

 

حافظ



از بس که چشم مست در این شهر دیده ام


از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

 

حافظ



عهد کردی که بسوزی ز غم خویش مرا


عهد کردی که بسوزی ز غم خویش مرا

هیچ غم نیست تو می‌سوز که من می‌سازم

 

حافظ



به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار


به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

 

حافظ



بر جبین نقش کن از خون دل من خالی


بر جبین نقش کن از خون دل من خالی

تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

 

حافظ



خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

 

حافظ



شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت


شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

 

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

 

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی‌اش سوره‌ی اخلاص دمیدیم و برفت

 

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

 

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

 

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

 

حافظ