لیست شاعران
مجموعه اشعار عاشقانه اجتماعی

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را


ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را

شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟

 

رهی معیری



تار و پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت


تار و پود هستی‌ام بر باد رفت، اما نرفت

عاشقی‌ها از دلم، دیوانگی‌ها از سرم

 

رهی معیری



چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم


چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه‌ی ما

 

رهی معیری



نبود گوهر یک دانه ای در این دریا


نبود گوهر یک‌دانه‌ای در این دریا

و گر نه چون صدف آغوش می‌گشودم من

 

رهی معیری



به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق


به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق !

که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

 

رهی معیری



به روی سیل گشادیم راه خانه خویش


به روی سیل گشادیم راه خانه‌ی خویش

به دست برق سپردیم آشیانه‌ی خویش

 

مرا چه حد که زنم بوسه آستین تو را ؟

همین قدر تو مرانم ز آستانه‌ی خویش

 

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانه‌ی خویش ؟

 

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله‌ی سحر و گریه‌ی شبانه‌ی خویش

 

ز رشک تا که هلاکم کند، به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانه‌ی خویش

 

فریب خال لبش خوردم و ندانستم

که دام کرده نهان در قفای دانه‌ی خویش

 

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را ؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانه‌ی خویش

 

رهی معیری



چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم


چو گل ز دست تو جیب دریده‌ای دارم

چو لاله دامن در خون کشیده‌ای دارم

 

به حفظ جان بلادیده سعی من بی جاست

که پاس خرمن آفت رسیده‌ای دارم

 

نسیم عیش، کجا بشکفد بهار مرا ؟

که همچو لاله دل داغ‌دیده‌ای دارم

 

مرا ز مردم نا اهل چشم مردمی است

امید میوه ز شاخ بریده‌ای دارم

 

کجاست عشق جگرسوز اضطراب انگیز ؟

که من به سینه دل آرمیده‌ای دارم

 

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع

شرار آهی و خوناب دیده‌ای دارم

 

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق ؟

که چون رهی دل از خود رمیده‌ای دارم

 

رهی معیری



همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا


همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا

بی زبانم، هم زبانی همچو من باید مرا

 

تا شوم روشنگر دل‌ها به آه آتشین

گرم‌خویی‌های شمع انجمن باید مرا

 

رشک می‌آید مرا از جامه بر اندام تو

با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا

 

آشیان بی طایر دستان سرا، ویرانه به

چند با دل‌مردگی‌ها پاس تن باید مرا ؟

 

تا ز خاطر کوه محنت را براندازم، رهی

همت مردانه‌ای چون کوهکن باید مرا

 

رهی معیری



امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای


امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای

آزرده‌ی دردم، دو سه پیمانه بسم نیست

 

رهی معیری



من که بیدارم از جدایی توست


من که بیدارم از جدایی توست

تو چرایی به نیمه شب بیدار ؟

 

رهی معیری



آن که سودا زده‌ ی چشم تو بوده است منم


آن که سودازده‌ی چشم تو بوده است منم

و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

 

آن ز ره مانده‌ی سرگشته که ناسازی بخت

ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

 

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه‌ی نوش

آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

 

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی

و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

 

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک

آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم

 

رهی معیری



رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم


رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم

کار جهان به اهل جهان وا گذاشتیم

 

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر

رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

 

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست

این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم

 

بالای هفت پرده‌ی نیلی است جای ما

پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

 

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس

دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

 

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات

تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

 

شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست

فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

 

در جستجوی یار دل‌آزار کس نبود

این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

 

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست

بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

 

صد غنچه‌ی دل از نفس ما شکفته شد

هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

 

ما شکوه از کشاکش دوران نمی‌کنیم

موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

 

از ما به روزگار حدیث وفا بس است

نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

 

بودیم شمع محفل روشندلان رهی

رفتیم و داغ خویش به دل‌ها گذاشتیم

 

رهی معیری